تبليغاتX
خط خطی ِ دل پرسه هام

خط خطی ِ دل پرسه هام

آهسته رد شدم

از روزگار ِ تو

خسته سپردمت

دست ِ يه فال نو

آروم تو هم برو

دربند من نباش

ديگه تو اين اتاق

عطر منو نپاش

.

.

.

منصوره یزدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- حالا که رفته ای

سرت را بر شانه ام بگذار

چشمانت را ببند

اگر در کناره ی کارون

شاعری را دیدی

که در جستجوی هفده سالگیش بود

بیدارم کن!

/محمدرضا عبدالملکیان/

- بنا به دلایلی ترجیح دادم فعلا این ترانه بصورت کامل رو صفحه اینترنت نباشه ... عذر میخوام از دوستان :)

+نوشته شده در سی ام مهر 1389ساعت6:58 PMتوسط منصوره یزدی |

 

حالا كه داري ازم دور ميشي

نميدونم!!! كه از امشب به بعد، هروقت كه دلم گرفت

                                                شنيدن صداي مهربون كي آرومم ميكنه ؟!

كاش كمي صبر ميكردي تا بگم :

         كه با هربار شنيدن "دوستت دارم" از تو

                                 چطور دلم لرزيد !!!

                                                           كاش كمي صبر ميكردي ...........

+نوشته شده در چهارم مهر 1389ساعت9:7 PMتوسط منصوره یزدی |

دلم میخواد بدونم روبه راهی

سرت گرمه تو این آشفته بازار

هوای قصه هات ابری نمیشن

دلت آرومه پشت نبض دیوار


بدونم تردید و قربونی کردی

دیگه چشماتو بی گریه می بندی

میخوام که وقتی عکساتو می بینم

منم بخندم از اینکه میخندی



هنوز دلواپس اون خنده هاتم

که یک وقت جاشونو گریه نگیره

مواظب باش گلم که سرده غربت

نمیخوام روحت از سرما بمیره


از اون روزی که از این خونه رفتی

دلم آشوب شده – آروم نداره

نگاه ِ سرد این اتاق متروک

هوای بغضات و یادم میاره



نمیخوام بشنوم تنها نشستی

یا از این روزگار بونه میگیری

دلم میخواد بدونم توی غربت

یکی رو داری که آروم بگیری .........

منصوره یزدی /شهریور 89

_ براي "نگار.ح" كه اين شبا بيشتر از هميشه دلتنگ مهربوني ها شم .........

__________________________

- -افسانه نیست ...!!! اگر پشت این دیوار سنگی سکوت ، هنوز صورتمو تنها یاد مهربونیات بارونی میکنی ... افسانه نیست!!! اگر با هجوم این همه فاصله هنوز اسم تو شاعرم میکنه .... افسانه نیست اگر با این همه دوری هنوز مثل همون شبها هر لحظه که تو بغض میکنی ، من جای تو اشک میریزم .... افسانه نیست!!! فقط باور کن !!!

- مهر داره نم نمک از راه میرسه ........مهری که عطر تو رو داره و بس !!!


پاییز مو تو ساختی عزیز دل

تویی که این روزا ندارمت

پاییزت مبارک پاییزی من !!!

+نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1389ساعت7:24 PMتوسط منصوره یزدی |

 

بیست و سه سال........

بار سنگین ِ رو دوشم  و این جاده ی بی مقصد .........

کمر خم شدم و زانو خم نکردم

بیست و سه ایستگاه ...........

تنها من بودم و باری که هم قد شونه های من نبود

من بودم و تنها رفیق همرام

بزرگترین رفیق عالم ...........تنها من بودم و خدام !!!

حالا تو این جاده ای که تو آغوش این همه مه انتهاش ناپیداترینه

تنها یه دخترک مونده

دخترکی که هیچ سیب سرخی تو دستاش نیست..........

-خیلی راحت یا سخت ... نمیدونم !!! اما بیست و سه ساله شدم ..........

 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

چارلی چاپلین...

 

 

 

+نوشته شده در سی ام مرداد 1389ساعت11:44 PMتوسط منصوره یزدی |